باخت یک جنگ: روایت صعود و سقوط آمریکا در جنگ افغانستان

در یکی از صحنه‌ های پایانی فیلم «جنگ چارلی ویلسون» ساخته مایک نیکولز در سال ۲۰۰۷، نماینده ‌ای از تگزاس به نام چارلی ویلسون – با بازی تام هنکس – با همکارانش می خواهد تا بودیجه‌ ای برای بازسازی افغانستان تصویب کنند. در آن زمان، مجاهدین افغانستان با حمایت سازمان سیا، پس از یک جنگ طولانی و خونین در دهه 1980، شوروی ها را شکست داده بودند.

سیاست‌گذاران آمریکایی آماده بودند که دوسیه افغانستان را ببندند، اما ویلسون، که تنها یک ‌هزارم مبلغی را می‌ خواست که دولت آمریکا به ‌تازگی برای جنگ مخفیانه ‌اش اختصاص داده بود، با حسرت می‌گوید: «ما همیشه همین کار را می ‌کنیم. با آرمان ‌هایمان وارد می ‌شویم، دنیا را تغییر می ‌دهیم و بعد می ‌رویم. همیشه می ‌رویم. اما آن توپ … همچنان به جهیدن ادامه می ‌دهد.»

کتاب «باختن یک جنگ: سقوط و خیزش دوباره طالبان» نوشته جان لی اندرسن، همین «توپ جهنده» را دنبال می کند. اندرسن که از برجسته ‌ترین خبرنگاران جنگی این کشور است، بیش از دو دهه به ‌عنوان خبرنگار نیویورکر مسئله افغانستان را پوشش داده است. این مجموعه یادداشت ‌ها – به جز یکی، همگی در همان مجله منتشر شده ‌اند – کل آن دوره را دربر می ‌گیرد: از سال ۲۰۰۱، اندکی پس از ترور احمدشاه مسعود، رهبر ائتلاف شمالِ هم ‌پیمان آمریکا، تا اواخر ۲۰۲۱، با روایتی تلخ از مجموعه ‌ای از بحران‌ های پس از خروج آمریکا: از خشکسالی فلج‌ کننده و فروپاشی اقتصادی تا کشمکش‌های سیاسی.

اندرسن در پیشگفتار، افغانستان را «میدان نبرد تاریخ» می‌ نامد تا «یک کشور». فصل‌ های آغازین به اوج‌ گیری قدرت آمریکا در افغانستان در دهه ۲۰۰۰ و سقوط شتاب ‌زده طالبان پس از حملات ۱۱ سپتامبر می ‌پردازد. چند هفته بعد از آن حملات، اندرسن در نقطه ‌ای سرنوشت‌ ساز وارد کابل شد. طالبان در حال فرار بودند.

اسامه بن لادن آزاد بود. و کشور در آستانه آینده ‌ای امید بخش قرار داشت که تا چند هفته پیش تصورش هم نمی ‌رفت.

در همان روزهای سرخوش، اندرسن با غلام ‌سرور اکبری، از کمونیست های پیشین، گفتگو کرد. او، مانند ویلسون در فیلم نیکولز، آمریکا را به خاطر بی ‌توجهی پس از شکست شوروی سرزنش نمود: «بعد از رفتن شوروی و پیروزی مجاهدین، آمریکا به‌ جای کمک به ایجاد یک حکومت خوب، افغانستان را فراموش کرد و نباید این کار را می ‌کرد.»

خواندن گزارش‌ های ابتدایی اندرسن، مانند قدم گذاشتن در یک ماشین زمان است. شخصیت ‌های افغان و آمریکایی او بازتاب ‌دهنده برداشت‌ های رایج دوره ‌ای هستند که اکنون نزدیک به ۲۵ سال از آن گذشته است. در پی تهاجم آمریکا، او با جک ایدما، پیمانکار خصوصی امنیتی، دیدار می‌ کند؛ کسی که بر ضرورت حضور گسترده ارتش آمریکا تأکید و هشدار می ‌دهد: «اگر این کار را نکنیم، پنج سال دیگر دوباره به همان جایی برمی ‌گردیم که بودیم.» این گفتگو در سال ۲۰۰۱ انجام شد.

در گزارشی از سال ۲۰۱۰ از ولسوالی میوند در جنوب کشور، اندرسن می ‌نویسد: «وضعیتی که ارتش آمریکا در افغانستان با آن روبه ‌روست، عجیب است. از نظر رسمی، آن‌ ها از پاییز ۲۰۰۱ در افغانستان مستقر بوده ‌اند، اما در مناطقی مانند میوند، در اصل تازه ‌وارد محسوب می ‌شوند.» در همان فصل، او با نیروهای امریکایی به نام «دسته گرگ ها» همراه می ‌شود، جایی که سربازان برای مهار شورش طالبان تلاش می‌ کنند. در این زمان، تلفات نظامیان آمریکایی رو به افزایش گذاشته بود.

یکی از قربانیان این جنگ، شفافیت هدف اولیه آمریکا پس از ۱۱ سپتامبر بود. افغانستان قرار بود «جنگ خوب» باشد، با هدفی درست: نابودی القاعده و برچیدن رژیم طالبان که پناهگاه این گروه بود. حکومتی که مرتکب نقض گسترده حقوق بشر علیه مردم خود می ‌شد، شریعتی خشن و بدوی را اجرا می ‌کرد و مانع رفتن دختران به مدرسه می ‌شد، تا جایی که افغانستان را به بدترین مکان برای زنان در جهان بدل کرده بود.

اما به تدریج، آمریکا به ‌آهستگی رشته کار را از دست داد. در یکی از فصل ‌های پایانی، اندرسن جنرال استیون لوتسکی را دنبال می ‌کند که در ولایت نا آرام خوست، جنگ ضدشورشی شکست ‌خورده ‌ای را فرماندهی می‌ کرد. لوتسکی توضیح می ‌دهد که بسیاری از افغان‌ ها حاضر بودند توافق‌ هایی کنند که اغلب تلاش‌ های آمریکا را تضعیف می ‌کرد: «برای آمریکایی ‌ها، همه ‌چیز سیاه یا سفید است – یا خوب هستند یا بد. برای افغان ‌ها این ‌طور نیست. طالبان خوب و طالبان بد وجود دارد و بعضی ‌هایشان حاضرند با هم معامله کنند. این چیزی فراتر از درک ماست.»

در نهایت، خروج فاجعه ‌بار آمریکا در اگست ۲۰۲۱، حقانیت حرف لوتسکی را ثابت کرد: این جنگ «فراتر از توان ما» بود. امروز، دیدگاهی که در پایان دهه ۱۹۸۰ وجود داشت – زمانی که چارلی ویلسونِ تام هنکس برای بودیجه بازسازی التماس می ‌کرد – کاملاً وارونه شده است. مفاهیمی مانند «ملت ‌سازی» و «تغییر رژیم» در هر دو جناح سیاسی آمریکا به موضوعاتی سمی تبدیل شده‌ اند.

شاید این رویکردی درست باشد. یا شاید سیاست ‌گذاران باید گزارش ‌های اندرسن را بخوانند. اگر چنین کنند، با کتابی مواجه می ‌شوند که به اندازه هر اثری که درباره افغانستان یا هر جنگ دیگری خوانده ‌ام، عمیقاً انسانی و استادانه نوشته شده است. «باختن یک جنگ» یادمانی است هم برای نیت‌ های خوب و هم برای حماقت‌ ها؛ یادآوری فروتنانه ‌ای که توپ همچنان به جهیدن ادامه می ‌دهد.

مطلبی از نشریه بزینس استندرد

0 0 رای ها
امتیازدهی به مقاله
اشتراک در
اطلاع از
guest
0 نظرات
قدیمی‌ترین
تازه‌ترین بیشترین رأی
بازخورد (Feedback) های اینلاین
مشاهده همه دیدگاه ها
0
افکار شما را دوست داریم، لطفا نظر دهید.x