نشریه المرصاد در مورد پیروزی مردم غزه بر نیروهای اسرائیلی چنین می نویسد: غزه نماد و الگویی از شجاعت است. این سرزمینی است که در اوج فقر، بیکسی و تنهایی عظمت قدس و دین پاک اسلام را حفظ کرد. در حالی که جنگی تقریباً ۵۰۰ روزه در آن جریان داشت، جنگی که هر روز صدها نفر شهید میشدند و شهر رنگارنگ غزه به گورستان و ویرانه تبدیل شده بود، زیر هر دیواری یک کودک شهید بود، بر فراز هر خرابه یک پدر پیر ایستاده بود و از هر سنگ بوی خون یک قهرمان شناختهشده به مشام میرسید.
در غزه مساجد، امامان، طالبان، کتابها و قرآنهای کریم به طور جداگانه شهید میشدند. در هر حیاط مسجد صفحاتی از قرآن کریم پراکنده بود یا به سینه شهیدان خونآلود چسبیده بود. در هر خانوادهای از غزه، چندین شهید وجود داشت، خانوادههایی بودند که از بیست نفر فقط یک کودک باقی مانده بود و حتی خانوادههایی بودند که به طور کامل شهید شدند.
مردم غزه تنها از بمباران و جنگ شهید نمیشدند، بلکه از گرسنگی، تشنگی، ترس، تنهایی و سرما نیز شهید میشدند. این شهری متفاوت بود؛ جایی که هیچکس نمیخندید، جایی که تنها صدای شیون و گریه به گوش میرسید.
غزه تنها بود، تمام امت خواب بود، هیچکس صدای گریههای آن را نمیشنید، برخی ناتوان بودند، برخی از ترس دیگران کاری نمیکردند و وجدانهای برخی دیگر خواب بود. خلاصه اینکه هیچ دستی جز قوت خدا به کمک غزه نرسید اما …!
این قهرمانان استقامت داشتند، جنگیدند، کم بودند، از فناوری و امکانات بیبهره بودند اما همچنان ایستاده بودند. شجاعت به آنان از صلاحالدین ایوبی به ارث رسیده بود. یحیی سنوار شهید میشد، بدنش از زخمها پر بود و زمانی که بدونسرنشین آمد، تنها یک چوب در دست داشت و به سوی بدونسرنشین دشمن زد.
مردم غزه مانند یحیی سنوار بودند، با چوب پهپادها را میشکستند. بله! آنها شکست دادند، دهان و بینی ارتش صهیونیستی را شکستند، همان ارتشی که دیروز غزه را به جهنم تبدیل کرده بود، امروز برای معاهده به “بله” و “نه” منتظر بود. فضایی شگفتانگیز بود، همه حیران بودند که چگونه چنین گروهی از انسانهای ضعیف میتوانند اینقدر قدرتمند را شکست دهند؟
اما تنها مؤمنان میدانستند که راز این پیروزی در ایمان قوی است. این راز جهاد است، این برکت ایثار و فداکاری است که این پیروزیها را به مسلمانان عطا میکند.